|
دریا
دریا بزار حرفامو به تو بگم همیشه
فقط با این کاره تو دل من آروم میشه
گمشده من هنوز نیمده از سفر
به من نداده حتی از خودش یه خبر
دریا چرا دل من امشب نمیشه آروم
غصه بی کسی هام چرا نمیشه تموم
مگه ما تو ساحلت دل همو نبردیم
بعدش با چشمه گریون مگه قسم نخوردیم
تو توی مهربونی از همه کس سر تری
برای محبوبه من نامه هامو میبری
دریا اگه گذارت به شهرم یارم افتاد
ازش بپرس که از من چرا نمیکنه یاد
بهش بگو تو ساحل منتظرش نشستم
با این که بی وفا شد هنوزم منتظرش هستم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 8:21 توسط نسیم محمدی زاده
|
|
|
سلام امیدوارم حالتون دوستان خوبم خوب باشه خیلی ممنون از دوست خوبم که نظرش بهم گفت خیلی بهم کمک کرد دیگه اسمش نمی برم شاید ناراحت بشه در هر صورت ممنون دیگه نمی دونم متنامو به کی تقدیم کنم هرکی که متنی می فرسته به کسی تقدیم می کنه منم مینویسم تقدیم به؟.............. خواهش می کنم اینو بخونین این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد - «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟» نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.» بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد.. ممنون میشم نظر بدین حتما نظر بدین می خوام بدونم عشق وجود داره یا همش خیال که می نویسن اگه میشه واسم دعا کنین آرزو دارم هیچ آرزویی نداشته باشین .... خداحافظ همین حالا... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 7:57 توسط نسیم محمدی زاده
|
|
|
خــــــــــدایا !!! این دنیا همون زندونیه که تو برام ساختی ... این نوشته ها همون حصاریه که تو خواستی تا آخر دنیا اسیرش بشم ... تاریکیه این صفحه ، سیاهی ِ تقدیری بود که روز اول ندونسته قبول کردم .... مگه یه پرنده ی بی جون چقدر تو قفس تاب میاره ؟؟؟ خسته شدم ... دیگه رمق ِ بال زدن تو این قفس رو ندارم .... تو برام بگو تو این دنیا به چی دل خوش کنم که یه روز از دستش ندم . .. با چی خودمو گول بزنم که زمونه ازم پس نگیره ؟؟؟ به کی حرف دلمو بگم که تلخی ِدلتنگیامو باور کنه ؟؟؟ کاش یکی از اون چراهای همیشگیمو جواب میدادی !!! از اون جوابایی که آرومم میکنه و میدونم که حقیقت داره .. از همونا که باورش آسونه ...از موعظه ی آدما متنفرم من فقط از خودت جواب میخوام .. از خود ِ خودت تو که میدونی پر زدن تو این قفس توان ِ زیادی میخواد ... من این توان رو ندارم ... پس نای ِ نفس کشیدن رو هم ازم بگیر . .. سرزنشم نکن !!! تکرار ِ دوباره ها داره دیوونم میکنه ... خیلی دلم گرفته ... دیگه نمی تونم ادامه بدم ... حس میکنم به آخر خط رسیدم ... همونجایی که ازش میترسیدم ... خــــــــــــــــــدایا !!! امشب فقط دوتا بال از جنس مرگ و یه آسمون ِ بارونی میخوام ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:57 توسط نسیم محمدی زاده
|
|
|
تقديم به همه مادران ايران زمين و قلب هاي بزرگشان در فكرم ساده تو را ميسازم...و زير پوستم تو را احساس ميكنم....تا خود را بيشتر حس
كنم...تنهايی ام ...شجاعتم....فكرم را
تو تنها يك طرح ساده ای در دفتر نقاشی من....سياه اما بر صفحه ای سپيد.....دربند خطهاو ترسان
از رهايي...شكل گرفته بر افكار رهايی از تقدير.....
دخترك با كاغذ
كادو جعبه رو بسته بندي كرد و منتظر بود روز مادر
برسه و اونو به مامانش هديه بده.صبح روز بعد دخترك جعبه رو نزد
مادرش برد و گفت مامان اين هديه منه........مادر يادش نبود كه
امروز روز مادر هست و اين هديه رو دخترش واسه روز مادر براش گرفته مادر جعبه رو از دختر خردسالش گرفت
و آن را باز كرد داخل جعبه خالي بود!!!!! مادر با عصبانيت فرياد زد: مگر نميداني وقتي به كسي هديه ميدهي
بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟ اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت:مامان جان من پول
نداشتم براي شما روز مادر هديه بخرم در عوض هزار بوسه براي شما داخل جعبه گذاشتم چهره مادر از شرمندگي سرخ شد و دختر خردسالش را بغل كرد و
غرق بوسه كرد و ساعت ها گريست......
مامان خوبم روزت مبارك ميدونيد بچه ها من مامانمو اندازه قطره هاي بارون دوست دارم
خوشبحال مامانم كه هيچ وقت نميتونه بفهمه من چه قدر دوسش دارم راستي بچه ها لطفا احساستونو راجع به عكس هايي كه گذاشتم بگيد به
بهترين احساس يه جايزه خوب ميدم
این جمله بهشت زیر پای مادران هست رو به گوشتون خورده نقل از رسول خدا است (دیروز این جمله رو قبل از اخبار رو صفحه تلویزیون دیدم ) اما خوب درست روز مادر است اما ایا به این موضوع فکر کرده ای این همه جشن تبریک گفتن ها توی تلویزیون دل چه کسی رو میشکنه اون اشخاصی که مادر ندارند
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 19:0 توسط نسیم محمدی زاده
|
|
|
به جمله آغازی وب لاگم خیلی فکر کردم ولی هر چی کلمه های بیچیده تری رو انتخاب میکنم بیشتر ازش دور میشم یاد اولین جمله ای افتادم که باهاش آشنا شدم اولین جمله ای که شناختمش واسه همین چشمامو میبندمو از ته دل میگم : به نام خداوند بخشنده مهربان سلام دوستان نمیدونم روزگارتون چه جوری میگذره ولی میدونم که میگذره خوب نمیدونم از چی حزف بزنم فقط تنها چیزی که میدونم اینه که خیلی خسته ام احساس میکنم روحم مثل یه کاغذ مچاله شده که فقط به درد انداختن توی سطل بر از کاغذ بالای کتابخونم گذاشتم میخوره شاید به نظرتون مسخره باشه که سطل آشغال بالای کتابخونه چی کار میکنه؟ آخه من وقتی درس میخونم کاغذ باطله هامو برت میکنم بالای سرم تا بیافته توی سطل کاغذی آخه اینجوری میتونم بفهمم که چه قدر مطلب الکی بوده که من وقتمو باهاشون هدر دادم اصلنا حوصله خندیدن ندارم آخه امتحان داشتم که البته خیلی بد دادم و احتمال میدم که قبول نمیشم اگه درس نخونده بودم شاید این همه ناراحت نمیشدم ولی یکی از دردناکترین چیزای دنیا اینه که دررس بخونی درس بلد باشی از کار و زندگی زده باشی که واسه امتحان خوب نمره بگیری اون وقت استاد یه امتحان سخت بگیره که فقط اونایی که میان ترم خوب داشتن قبول میشن نه یکی مثل من... شاید فکر کنین من خنگ هستم خیلی هاتونم بگید لابد درس نخوندی یا استعداد نداشتی شاید من از نظر شما همه این چیز ها رو نداشته باشم ولی برای رسیدن به هدفم تلاش کردم مگه نمیگن نابذده رنج گنج میسر نمیشود من که زحمت کشیدم بس چرا اینجوری شد؟از همه اینا بگذریم میدونین چیه استادمون خیلی نامرده حتی یه ذره هم نباید فکر من و امثال من باشه و امتحانو یه جوری بگیره که اونی که واقعا نخونده قبول نشه آخه چرا به خاطر خودخواهی خودش و رقابت با دانشکده های دیگه باید ما رو زجر کش کنه آخه دور از جون شما رشته ما از نظر سطح کیفیت تدریس و بار علمی دانشجویان مقام سوم بین دانشگاه های کشور رو بدست آورده استادمون همیشه میگه نمره مطرح نیست بار علمی شما مهمه کیفیت تدریس مهمه میخوام مهم نباشه تا صد سال سیاه آخه وقتی نمره مطرح نیست چرا نمره ملاک قبولیه؟من این چیزا سرم نمیشه من نمره میخوام باید به کی بگم من حقمه قبول بشم خدااااااااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااا آخه شما که نمیدونین من دقیقا دو روز قبل از امتحان مریض شدم حتی نتونستم به جزو نگاه کنم البته روزهای قبلش به اندازه لازم خونده بودم حالا این میترا هم که بهش گفتم بابا من دو روزه به جزوه نگاه نکردم اومدم امتحان بدم به من گفت دروغگو آخه مگه میشه تو نگاه نکرده باشی؟ اینجا که فقط من هستم و خدا خودشم میدونه که چه قدر تلاش کردم اون دو روز هم خدایی مریض بودم هیچی نخوندم وقتی هم به استادمون گفتم میدونین چی گفت :گفت بیشتر دانشجو ها که نمره نمیآرن میگن ما مریض بودیم استاد قبولمون کنید البته من دیگه باهاش بحثی نکردما ولی باشه استاد منم خدایی دارم هر وقت نتیجه هامونو زدم اگه قبول شده بودم همه تونو به یه جشن توی وب لاگم دعوت میکنم تازه جایزه هم میدم تازه جایزتونو خودتون میتونید انتخاب کنید کلک نمیزنما جایزتون خودتونو انتخاب میکنین البته اونایی که منو میشناسن حالا تو دلشون میگن برو بابا... منم میگم رفتی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:56 توسط نسیم محمدی زاده
|
|